نون نهی

از رختخواب، از پتو، از هستنم بیرونم بکش

از دیوارهایی که آجر آنم بگذرانم

رو به رو را رو در رو کن با من

که هی سرم را برمی‌گردانم به سمت نوستالژی

که شاید معنی تازه‌ای بدهد کودکی از دست رفته

جوانی بر دست مانده

و پیری اندوهناک

در نمایی که می‌فهمی

همسال بعضی هستی و امثال بعضی دیگر

نون نهی را همیشه با فعل‌هایت خورده‌ای

دست‌های سنگینی دارد جامعه

که مادرانه گلوی تو را نوازش می‌کند

تو را تو می‌کند او را او

غریو شادی از عشق می‌کشی

رویا می‌بینی در یک از روزهای پانزده تا چهل و یک سالگی

هورا او, هورا او

به سمت سراب «ما» می‌دوی

آیینه‌ای است خاک از آدم ذره ذره ذره شده

کوهی نیست که پژواک‌ات کند

حتی همین حمام خالی رازهای تو را به همسایه می‌گوید

از خودت ، از کلمه استبرا کن

***

با چه کسی حرف می‌زنم؟

آقای محترم! خانم او!

بیدارم بفرمایید از این شعر

پنیر صبحانه منتظر من است

من کارمند کارت‌زن ساعت هفت و نیم ام

تیرماه 1390

آزادی اسم بزرگ توست

در خردادی چنین خرداد

پر از دهشت هشت

شهری چون همیشه

این بار با پوست ترک خورده

مترو استفراغ می‌کند

و من در خیابان بالا می‌آیم

رد من از پیاده‌رو به تو نمی‌رسد

بر آسفالت آدم‌ها و تو روی سیاهی قدم می‌گذارید

و من تماشاچی نطفه‌ی تاریخی هستم که دارد از خون بسته می‌شود

در پیاده‌رو

صدای من از گلوی خلق می‌آید و خاموشم

در پیاده‌رو

باید از کنار خودم‌ها که شاید یکی از آن‌ها تو باشی، بگذرم

از پیاده‌رو

در گلوله‌ی تفنگ‌ها شاید، شاید اسم تو بود

که می‌خواست به قلبم برسد

چیزی عوض شده است و از پیراهن دیروزم بیرون ‌افتاده‌ام

شب‌های بی‌ستاره‌ی شهر با صدا آذین بسته

و شاید که ماه تنها بادکنکی رنگ شده باشد

چون تمام واقعیت‌ها

با صفحه‌های وبلاگم پیر می‌شوم

پشت میز

پرتاب همه چیز به سرخوردگی سنگین

شین شین شیشه‌ها در شعرم

صدایی که رعشه را چون آبشار به تن‌ام می‌ریزد

بی اسم کوچک تو

چقدر همه‌ي این چیزها گنگ است

قفل شده‌ام در درهای بسته به آرامش

 

به خیابان بی‌مسمی،

به خیابان بی‌تو

برمی‌گردم

ديدن پروانه در یک صبح کسالت‌بار بهاری

خسته، بیهوده، فراموش شده

مثل چراغ‌های روشن موتورسیکلت

در روز

مرگیدن

تولدی است در مرگ

وگرنه چگونه این همه آدم

با چه امید

در این زهدان غوطه می‌زنند؟

مرا از مرگ نترسان.

در کیف پولم، عکس سه در چهاری از اولین ملاقات‌مان دارم.

کلاس اول راهنمایی ما با هم صد و ده بار نوشتیم: ضرس قاطع

و مرگ تا نانوایی سنگکی ترک دوچرخه‌ی من سوار بود

هر عصر

حتی وقتی سربازی در ساعت پنج بامداد سوار بر کامیون‌های عبوری بودم.

حتی وقتی در برجک رو به کاج‌های سال‌ها خبردار ایستاده، مثل قطاری یخ زده سوت می‌زدم

مرگ، نبودی که تا حالا هست، بود.

تا همین حالا که

در بین گ، ر، م، م، گ: مرگ

از رگ آبی ساعدم به من نگاه می‌کند: مرگ

و من هر بار تکرارش می‌کنم که گم نشود بین پرونده‌های تلبار: مرگ

بین آیکن‌های دسک تاپ: مرگ

در سفری که شاید هستم او ساک تقدیر را برایم می‌کشد.

ساکت، همراه، در درونم

در چهارراه زند در یک بندری، حس‌اش کرده‌ام؛ یک روز

در پشت بام، پشت کولرهای آبی با مرگ سیگار بار زده‌ام؛ چند بار

و نیمه شب‌های بسیاری، بسیار، او مرا به خود خوانده است

وقتی در شهوت یک کلمه‌ی با معنی بوده‌ام.

با هم سر به آسفالت کوبیده‌ایم

با هم طناب را گره زدیم و باز کردیم و گرده‌زدیم باز

با هم بالا انداختیم و در عقی بالا آوردم‌اش روی قالی

گرمای مرگ در رگ‌ رگم (است) (بود) (شد) (گشت) (گردید) گردید

بدون امید مرگ چگونه می‌توانستم تحمل‌تان کنم.

از مرگی که با او توانستم نترسم، چرا بترسم؟

ما با هم از خط قرمزها گذشتیم

و مرگ به من یاد داد انگشت وسطم را چگونه رو به جامعه استعمال کنم

بی‌خوابی در انتهای 2010

کی لامپ کوچه که از پنجره به اتاقم تجاوز می‌کند خاموش می شود؟

به آفتاب محتاجم

نور را به صورتم تف کند

بگوید: روز است روز

اکران تنهایی

اکران تنهایی و تو

در تاریکی ته پتو

-در سینمای کوچک من-

شب عمیق‌تر از همیشه

فرو می‌رود و بر نمی‌آید نفسی

نمی‌آید کسی

من دلتنگ بادها از دریچه‌ی اتوبوسم

رفتن به جایی

تو همچنان موج می‌زنی

تلخی ته خاطره‌ای

وقتی از یاد رفته باشد و بیاید

قهوه‌ای عکس

که گم شده باشد و مانده باشد در ذهن

دریا در چشم‌های «تو» بود

و من همان ابرم

گاهی بخار می‌شوم

و گاهی از هیچ می‌بارم

از هیچ

در حجم خالی تا انگشت‌هایم

پتو و پنکه و پاهام

پیچیده می‌شود در هم

من از کودکی به این لکنت عادت دارم

به نگفتن

به درک تاریک تنهایی

در چهار دیواری

صندلی جوانه می‌زند

و میزها نیز

هر دیوار

سنگ لحدی است نزدیک و نزدیک‌تر

و هر تخت، خیال مردن را بیدار می‌کند

ستاره‌هایم را می‌شمارم که به نام هیچ‌کس نیست

ژنرال خسته‌ي نبردهای اداری

در انتهای روزام

فکر می‌کنم زندگی همین طور هست

غرق شده‌ام در نیمه‌ی پر لیوان‌ها و

نم کشیده تفنگی که قرار بود در سرم آواز بخواند

تو، تو، تو

 

 

 

 

پاییز 88

واکسی

زیر چکمه‌های زمستان

بوی زن- بوی چیزبرگر درهم می‌پیچد

پل گیشاست

و اینجا به قدر کافی تهران است

که دست‌هایت را در جیب داشته باشی

و چشم‌هایت مثل سگ‌هایی کوچک

در میان برف نیامده جست و خیز کند

محتاج بوق ماشینی هستی

که نوید رسیدن به انقلاب باشد

زیر چکمه‌های زمستان

دهان تو سیگار خاموشی‌ست

می‌خواهی چون بادکنکی از زمین کنده شوی

فراتر از چراغ قرمز، فراتر از تابلوی شیرین عسل

باشی

و از تمام آدم‌های امیرآباد برای روزهای کسالت‌بار بهشت عکس بگیری

تیترها تو را شکار می‌کند

و زنی که وینستون لایت می‌خرد

زمان تعطیل است

خیابان با هوس نئون در شب فرو می‌رود

در خانه

بخاری منتظر توست

و شعری که با آن

پوتین‌ها و سیاهی خیابان‌ها را

برق بیاندازی

 

 

دی‌ماه 1388

هجرت

کلمه‌ای باید باشد

تا بتوان از موازی خطوط روزها گذشت

شماره صفحه‌ای

که بگوید زندانی کدام سفیدبختی بی‌پایانی

گویی جز B ، حرفی هستی تو را نمی‌نمایاند

می‌دانم

به این امیدی اگر صفحه ورق بخورد

جاده‌ای باز می‌شود به جایی

همه‌ی ما این گونه بود‌ه‌ا‌یم

پیامبرانی خسته

که با سنگ‌ها سخن گفته‌ایم

یا در صفحه‌های وب به دنبال فرشته‌های الهام خویش گشته‌ایم

عاشقانی

که روزگاری کسی را دوست‌ داشته‌ایم

در روزگاری که دوست داشتن چون امروز جرم بود

یاد گرفتیم که دوست نداشته باشیم

یاد گرفتن جرم شد

فراموشی تنها گزینه‌ی موجود است

گم شدن و گم کردن

رفتن به سمت دور شدن

روبه‌رو

باید کلمه‌ای، کلیدی باشد

زیر برف‌های یک دست

جسدی باشد

که تو را به چیزی، به خاطره‌ای، به اندوهی جانکاه و خواستنی حواله کند

همه جا سفید است و کلمه‌ای نیست

نقطه چمدانی در انتهای امید است

چمدان‌ات پایانی بر حرف‌های گفته- نگفته

چمدان‌ات بسته است چون دو لب نبوسیده

زن

بزن بزن که خوب می‌زنی،‌که زنی

بارانی‌ و، پیراهن تنمی، تو تنی

خوابیده‌ام، سیاهی، چادری، شبمی

یا مرده‌ام، رویایی، سفیدی، کفنمی

سردم، بی‌تابم، تابستان منی، تابمی

آتشی، آبی،خوابی، بیدارم، خوابمی

بگو بگو که گواه گناهی، گناه منی

حوای بی‌حیا! خاکم به هوای سوختنی

ویرانه‌ام،‌تو خانه‌ای، کوچه‌ای، وطنی

دیوانه‌ام، هیچ‌ام، من توام، تو منی

لاشه‌ی رو تخت

تو سرم سنگه و سربه

تو سرم پر سکوته

تو سرم دار و درخته

تو سرم حرفای اخته

تو سرم شب سیاهه

تو سرم دریغ و آهه

رو سرم یه مشت محکم

تو سرم یه تو سریه

تو سرم دنیای بی من

تو سرم مردن و مردن


برا من حنجره کم بود

برا من پنجره خنجر

تو تن‌ام تیغ دروغه

تو تن‌ام تیرای غیبت

تو تن‌ام خون‌های لخته

تو تن‌ام قلب شکسته

تو تن‌ام روح پریده

تو تن‌ام پای بریده

منم اون لاشه‌ی رو تخت

هر کی دید نعره کشیده

رو تنم خروار خاکه

روی خاکه سنگ سنگین

منم اون که ساکت و سرد

تا شما بهش بخندین


من و عزراییل رفیق‌ایم

دو فرشته‌ی سیاهی

دو کلاغیم که می‌پاشیم

همه جا تخم تباهی

« ورودی‌های پیشین
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.