از رختخواب، از پتو، از هستنم بیرونم بکش
از دیوارهایی که آجر آنم بگذرانم
رو به رو را رو در رو کن با من
که هی سرم را برمیگردانم به سمت نوستالژی
که شاید معنی تازهای بدهد کودکی از دست رفته
جوانی بر دست مانده
و پیری اندوهناک
در نمایی که میفهمی
همسال بعضی هستی و امثال بعضی دیگر
نون نهی را همیشه با فعلهایت خوردهای
دستهای سنگینی دارد جامعه
که مادرانه گلوی تو را نوازش میکند
تو را تو میکند او را او
غریو شادی از عشق میکشی
رویا میبینی در یک از روزهای پانزده تا چهل و یک سالگی
هورا او, هورا او
به سمت سراب «ما» میدوی
آیینهای است خاک از آدم ذره ذره ذره شده
کوهی نیست که پژواکات کند
حتی همین حمام خالی رازهای تو را به همسایه میگوید
از خودت ، از کلمه استبرا کن
***
با چه کسی حرف میزنم؟
آقای محترم! خانم او!
بیدارم بفرمایید از این شعر
پنیر صبحانه منتظر من است
من کارمند کارتزن ساعت هفت و نیم ام
تیرماه 1390