در مدار بودن

دیگر تنها در این شعر است که هستم
و پشت کلمات چیزی نیست
عریانی درخت‌ها در پاییز ربطی به دلتنگی ندارد

قرار بود دیوانه بمانیم
قرار بود به رنگ نارنجی تیره احترام گذاشته شود
قرار بود ساعت‌ها را در رودخانه بیاندازیم

فردای لعنتی است امروز
دلم نمی‌خواهد برگردم
من را بریده‌اند از سر و ته
و چیزهای اندکی مانده که من باشم

قرار بود عددها را دور بریزیم

در هیچ پیچیده بودم و نبودم
خواستی زندگی کنم درد کشیدم
خواستم بمیرم نتوانستم

قرار بود فردایی نباشد

صداهایی می‌آید که مستطیل‌ها را ویران می‌کند
بلاهت به شکل عاشقانه‌ای حضور دارد
و بی آن که شب شده باشد خانه تاریک است

قرار بود نترسیم

تلفن که زنگ می‌خورد، منم
و آرامش، اسطوره‌ای از یاد رفته است
و زندگی الکتریسته‌ی نرسیدن/ رسیدن

قرار بود لبخند بزند

نقاشی‌ها را دور می‌ریزیم. ماسک‌های تازه‌ای نیاز است.
اینجا را تعفنی گرفته پوسیدگی‌ام
کسی می‌آید که جنازه‌ مرا دوست خواهد داشت

قرار بود تنها نباشم
دیگر نیستم

نوشتن دیدگاه