باران برای مادرم

مي‌خواستم باران بيايد
مي‌خواستم گريه كنم كه باران بيايد
باران مي‌آيد
و طوري نشسته‌ام كه انگارروي ابرها هستم
و اينجا شيشه‌ي طبقه‌ي هفتم است
كه لكه‌هاي بي‌حوصلگي‌ام مانده بر آن
جا سيگاري جايي براي دلتنگي‌هايم ندارد
مادر نيست و سوزنش
كه پارگي‌هاي ذهن مرا نوازش كند
مادر نيست
و من فكرهاي چركم را ريخته‌ام گوشه‌ي حمام روح
و لباس‌هايم يك تنهايي را پوشانده اند
و قلبم را گذاشته‌ام داخل يخچال
مادر نيست
ولالايي باران حالم را به هم مي‌زند
دارم شبيه رودهايي مي‌شوم كه نشاني دريا يادشان رفته
و هي فقط مي‌روند
باران هم كه بيايد تنها بار غصه‌هاي‌شان بيشتر مي‌شود
باران كه مي‌آيد
شاعرها حتي اگر چتر هم داشته باشند
يك جورهايي خيس مي‌شوند.

مرودشت13/9/1380

نوشتن دیدگاه