پیر

صندلي‌ها خسته‌اند
انگار انگار انگار؟
به كسي فكر مي‌كنند كه؟
كه كه كه
نشستن را فراموش
يادم باشد
توي جاده‌اي كه مي‌رفتم، مي‌روم، خواهم رفت
اتوبوس‌هايي بايد باشد
كه از پشت شيشه‌ي آن دست تكان مي‌دهد، پسري
براي دلتنگي‌هايش در لباس قرمز پررنگ
من آنقدر پير شده‌ام كه شعر مي‌بافم
و روي اين صندلي نشسته‌ام
كه پاهايش را بخشيده
به به به؟
يادم نيست!
خيلي قبل براي خيلي‌ها دست تكان داده‌ام
و به خيلي‌ها پا
اصلاً
گيتار بي‌سيم‌ات را بردار
سعيد!
و زياد به اين فكر نكن
ترانه‌هايم را براي چه كسي سروده‌ام
آن كه هر روز من
گفته بودم با چشم‌هايش شروع مي‌شود
ديگر غزل نمي‌گويد.
پير شديم
رنگ پيراهن قرمز  بايد رفته باشد به يك جاي دور
و صندلي پا داده به خستگي ديگر
چيز آرامي بزن
دارد يادم مي‌آيد كه مي‌خواستم چه طوري بميرم.

20/6/81

نوشتن دیدگاه