آرشیو برایاکتبر, 2008

انقلاب

صبح بي‌آفتابی‌ست و آسمانخراش از دريچه حلول مي‌كند
در ظهر بي‌پايان روزنامه پوست صورت توست
سوار تاکسی‌هایی که به «آخر» می‌روند
حفره‌هاي يك روز را با خواب بپوشان
و شب تا صبح بومي باش ساكت و غمگين
بومي باش سپيد و خالي
بر بیلبورد شهرداری
كلمات نجات دهنده در بيلبورد شهرداري بود
در انقلاب

شهر بزرگ، متبرك به تلخي و صدا
بلوغ نامتقارن آپارتمان‌ها
در كلاف شهر، پيچ و تاب عشوه‌ناك بزرگراه‌ها
نئون‌هاي تشنه به خون ستاره
شعله كشيدن شب
در انقلابِ تنهایی

روزی دیگر برای مردهایی که دنیا را قرار است عوض کنند
و ميليون‌ها و ميليون‌ها من از پنجره‌ي اتوبوس، در تلاطم
قدم مي‌زنم در شكل يكسان آدم‌هاي بي‌چتر و بي‌كلاه
به دست‌ها که در دست‌ها
به مردها که به لب‌ها خیره‌اند
خیره‌ام
و تنهایی انقلاب می‌کنم

سلام کن و نگاه کن به رفتگر که شبی دیگر را در جوی می‌ریزد
با من حرف بزن
از کلمه که شاید آغاز همه چیز باشد
این کوله‌بار خستگی را به دوش می‌کشم و
در حوالی «اول وصال»
با رقص نورها و تراکم صدا و شکل‌ها
در «انقلاب»، تنهایی می‌کنم

مهرماه 1387

کوچگی

گويي آنقدر مدرن شده‌ام که کوچه نمی‌تواند باشم
و خيابانی‌ام که از هم گذشته‌ايم
نشان افتخار من، تف
و رگ‌های خالی شده از لجن
من سبز نخواهم شد
بهار هم که بيايد
و تابستان که بشود
بوی قير و آسفالت داغ
می‌پيچد
به پيچ موهای سياهم
و خطوط سفيدی که انگار پير شده‌ايم
زير سياهی لاستيک
پچيده نيست
خيلی ساده است
من يک خيابان‌ام
اين شعر است
و آدم‌ها در من عبور می‌کنند
تو بايد بگذری
از اين اتوبان که حالا بن بست
و دلش مثل يک کوچه تنگ است
برای موسيقی نگران کفش‌های تو
که راه مدرسه را گم کرده‌ای

6/12/1382

در خيابان

فرشته‌ها مرده‌اند

و كسي كه به او مُهر دوستت دارم زده‌اي

زير پيراهن‌اش هيچ بالي قايم نكرده

در آسمان اين شهر تنها كلاغ است و هواپيما

در آسمان اين شهر ابرها هيچ شكل معناداري ندارند

بال‌ها را گذاشته‌ام توي ساكم

خيابان از كنار من مي‌رود

اينجا عادت كرده‌ام

هي قدم مي‌زنم و، هي قدم مي‌زنم و، قدم مي‌زنم

و به آدم‌ها

و به زن‌ها

و به دخترها نگاه مي‌كنم

بي هيچ شرم و حسي

«كره‌خر پررو! مگر خودت خار مادر نداري؟»

و طبق يك عادت كهنه

درونم يكي هي قدم مي‌زند و، قدم مي‌زند و، قدم مي‌زند

و فحش مي‌دهد

«پدر سگ لعنتي! چرا فحش مي‌دهي ديگر؟»

صداها راه مي‌روند

و يك علامت سوال گم‌شده است

دارم اينطور گلبرگ‌هاي تقويم را

يكي يكي مي‌كنم انگار

عاشقم مي‌شود؟

نمي‌شود؟

چشم‌هايم را چه كار كنم كه زيبا ببيند؟

ون گوگ اينجا وسط خيابان نيست كه!

و در تابلوي متحركي كه روبه روي من

ماشين ها گاهي گلدان‌اند

و گاهي يك باغچه كه در آن آهن‌ربا كاشته‌اند

ولي قشنگ توي ماشين‌ها

هميشه جايي براي ديدن دارد

كه چشم‌هاي من نيست

اصلاً

چه‌طور است از چيز ديگري حرف بزنم

جوي‌ها چه كثافت جذابي دارند

- آيينه‌هاي مكدر-

انگار گذر عمر جور ديگري شده

بگذر

بگذار همين‌طور باشد

آسمان و خيابان و …

و هركسي چشم‌هاي خودش را براي ديدن جهان بردارد.

مرودشت9/9/1380