کوچگی

گويي آنقدر مدرن شده‌ام که کوچه نمی‌تواند باشم
و خيابانی‌ام که از هم گذشته‌ايم
نشان افتخار من، تف
و رگ‌های خالی شده از لجن
من سبز نخواهم شد
بهار هم که بيايد
و تابستان که بشود
بوی قير و آسفالت داغ
می‌پيچد
به پيچ موهای سياهم
و خطوط سفيدی که انگار پير شده‌ايم
زير سياهی لاستيک
پچيده نيست
خيلی ساده است
من يک خيابان‌ام
اين شعر است
و آدم‌ها در من عبور می‌کنند
تو بايد بگذری
از اين اتوبان که حالا بن بست
و دلش مثل يک کوچه تنگ است
برای موسيقی نگران کفش‌های تو
که راه مدرسه را گم کرده‌ای

6/12/1382

نوشتن دیدگاه