صبح بيآفتابیست و آسمانخراش از دريچه حلول ميكند
در ظهر بيپايان روزنامه پوست صورت توست
سوار تاکسیهایی که به «آخر» میروند
حفرههاي يك روز را با خواب بپوشان
و شب تا صبح بومي باش ساكت و غمگين
بومي باش سپيد و خالي
بر بیلبورد شهرداری
كلمات نجات دهنده در بيلبورد شهرداري بود
در انقلاب
شهر بزرگ، متبرك به تلخي و صدا
بلوغ نامتقارن آپارتمانها
در كلاف شهر، پيچ و تاب عشوهناك بزرگراهها
نئونهاي تشنه به خون ستاره
شعله كشيدن شب
در انقلابِ تنهایی
روزی دیگر برای مردهایی که دنیا را قرار است عوض کنند
و ميليونها و ميليونها من از پنجرهي اتوبوس، در تلاطم
قدم ميزنم در شكل يكسان آدمهاي بيچتر و بيكلاه
به دستها که در دستها
به مردها که به لبها خیرهاند
خیرهام
و تنهایی انقلاب میکنم
سلام کن و نگاه کن به رفتگر که شبی دیگر را در جوی میریزد
با من حرف بزن
از کلمه که شاید آغاز همه چیز باشد
این کولهبار خستگی را به دوش میکشم و
در حوالی «اول وصال»
با رقص نورها و تراکم صدا و شکلها
در «انقلاب»، تنهایی میکنم
مهرماه 1387
انقلاب « روزنامه نگار شهر خاكستري گفت:
on اکتبر 17, 2008 at 10:44 ق.ظ
[...] اکتبر 17, 2008 at 10:43 ق.ظ | In خودنوشت | Tags: شعر در انقلاب تنهایی میکردم. (کلیک [...]
مصطفی کارگر گفت:
on اکتبر 26, 2008 at 12:53 ب.ظ
سلام محمد. مال تهرانه؟
مرتضی شمالی گفت:
on نوامبر 1, 2008 at 12:57 ب.ظ
سلام
طرح…قطار…ریل….اتفاق….به دل نشست
تا بعد