آرشیو براینوامبر, 2008

چون چِ هیچ

کم‌کم اشک، زیر سقفی که باران اجازه ندارد
گفتگو با دیواری از هر سو روبه‌رو
که حتی بلد نیست تو را پژواک دهد

از گذشته آتشی در سر مانده و قل‌قلی با حرف‌های نافهوم
وقتی که شعر روی ویلچر است
دویدن از درون در فاصله‌های خالی

شاشیدن در کاسه‌ی شعور
و بعد از اندیشیدن دست می‌شویم
تهی چون چِ هیج

حفرهای این تن گشادتر از آن است
که با بوسه پوشیده شود
پوست خالی و شاید لباسی بر تن مترسک

هر خراشی پایان حباب بودن است و
هر نوازشی سایش احساس
یک بادکنک، در بی‌امان باد

پر ایمان

کاش فردایی باشد
این شب جوری ته بکشد با این سیگار
و خورشید از خاکسترِ فیلتر برآید

یاقوت

گرد اندوه بر تن خسته‌ی شهر
گم شدن در خیابان
در دست‌های تو
لبخند می‌زنم
چون انار ترک‌خورده
دلم پیداست
قرمز و خشکیده