کمکم اشک، زیر سقفی که باران اجازه ندارد
گفتگو با دیواری از هر سو روبهرو
که حتی بلد نیست تو را پژواک دهد
از گذشته آتشی در سر مانده و قلقلی با حرفهای نافهوم
وقتی که شعر روی ویلچر است
دویدن از درون در فاصلههای خالی
شاشیدن در کاسهی شعور
و بعد از اندیشیدن دست میشویم
تهی چون چِ هیج
حفرهای این تن گشادتر از آن است
که با بوسه پوشیده شود
پوست خالی و شاید لباسی بر تن مترسک
هر خراشی پایان حباب بودن است و
هر نوازشی سایش احساس
یک بادکنک، در بیامان باد
پر ایمان
کاش فردایی باشد
این شب جوری ته بکشد با این سیگار
و خورشید از خاکسترِ فیلتر برآید
مونا ه. گفت:
on نوامبر 23, 2008 at 2:15 ب.ظ
سلام. گمتون کرده بودم.
چه شعر خوشگلی. مثل همیشه.
محبوبه گفت:
on دسامبر 20, 2008 at 3:50 ب.ظ
دلتنگی و بی کسی بهانه شعر نیست
از این روست که شعرم نمی آید شعر یعنی رابطه یعنی عشق
و وقتی جز خودت عاشق هیچ کس نیستی
باید از بی احساسی خفه شوی نه از احساس
من دیگرنفس کشیدن یادم رفته است
من فقط خودم را دیده ام
به من بگوئید عشق چند بخش است؟
110 گفت:
on می 3, 2009 at 9:33 ب.ظ
سلام
وبلاگ خوبی داری کلی حال کردم با مطالبت
ممنون میشم تبادل لینک داشته باشیم و با هم تبادل اطلاعات کنیم
_
منو با اسم
مرجع اصلی کلیپهای باحال و دیدنی گراش و گراشی
لینک کن
بعدش خبرم کن تا منم به اسمی که میخوای لینکت کنم لینک کنم
بای