رو به تفنگهای شما
سکوت کردهام
گنجشکی ترسیدهام
و این مرا زیبا میکند
از مادری زاده شدم که ترسیده بود
از قرنها پیش
و پدرم هر بار ترس را از گمرک عبور داد
هر شب از درس ترس مشق نوشتم
تا بلوغ هراسناکم در یک ظهر تابستانی
در شانزده سالگی دوست پسر نامزد کیرکگارد بودم
با اولین بوسه لرزیدم
با لمس، مرده شدم که
شاید چشمی به نظاره باشد
چون همیشه
با هر آژیر، با هر بوق، با هر خبر روزنامه ترسیدم
تا اکنون که
از این تاریکی بیپایان میترسم
دانستن این که با وجود خورشید، این یک شب است
که در آنیم
و امتداد دستهای عرق کردهي من
خالی از دستهای یک «تو» ست
ترسیده از این که این زندگی من است
دیگر از این که بترسم شرم ندارم
این زندگی من است
میترسیدهام
و رو به تفنگهای شما لبخند میزنم.