تولدی است در مرگ
وگرنه چگونه این همه آدم
با چه امید
در این زهدان غوطه میزنند؟
مرا از مرگ نترسان.
در کیف پولم، عکس سه در چهاری از اولین ملاقاتمان دارم.
کلاس اول راهنمایی ما با هم صد و ده بار نوشتیم: ضرس قاطع
و مرگ تا نانوایی سنگکی ترک دوچرخهی من سوار بود
هر عصر
حتی وقتی سربازی در ساعت پنج بامداد سوار بر کامیونهای عبوری بودم.
حتی وقتی در برجک رو به کاجهای سالها خبردار ایستاده، مثل قطاری یخ زده سوت میزدم
مرگ، نبودی که تا حالا هست، بود.
تا همین حالا که
در بین گ، ر، م، م، گ: مرگ
از رگ آبی ساعدم به من نگاه میکند: مرگ
و من هر بار تکرارش میکنم که گم نشود بین پروندههای تلبار: مرگ
بین آیکنهای دسک تاپ: مرگ
در سفری که شاید هستم او ساک تقدیر را برایم میکشد.
ساکت، همراه، در درونم
در چهارراه زند در یک بندری، حساش کردهام؛ یک روز
در پشت بام، پشت کولرهای آبی با مرگ سیگار بار زدهام؛ چند بار
و نیمه شبهای بسیاری، بسیار، او مرا به خود خوانده است
وقتی در شهوت یک کلمهی با معنی بودهام.
با هم سر به آسفالت کوبیدهایم
با هم طناب را گره زدیم و باز کردیم و گردهزدیم باز
با هم بالا انداختیم و در عقی بالا آوردماش روی قالی
گرمای مرگ در رگ رگم (است) (بود) (شد) (گشت) (گردید) گردید
بدون امید مرگ چگونه میتوانستم تحملتان کنم.
از مرگی که با او توانستم نترسم، چرا بترسم؟
ما با هم از خط قرمزها گذشتیم
و مرگ به من یاد داد انگشت وسطم را چگونه رو به جامعه استعمال کنم
مونا ه. Said:
on ژانویه 6, 2011 at 12:32 ب.ظ.
مرگ مرگمرگمرگمرگ
رو به جامعه! عالییییییییییی
ولی با این حال فکر کنم من هنوز میترسم… شاید هم نه … شاید هم چرا … نمیدانم