آرشیو برای1382
{ اکتبر 6, 2008 @ 1:13 ب.ظ }
·
{ 1382 }
{ }
·
{ }
گويي آنقدر مدرن شدهام که کوچه نمیتواند باشم
و خيابانیام که از هم گذشتهايم
نشان افتخار من، تف
و رگهای خالی شده از لجن
من سبز نخواهم شد
بهار هم که بيايد
و تابستان که بشود
بوی قير و آسفالت داغ
میپيچد
به پيچ موهای سياهم
و خطوط سفيدی که انگار پير شدهايم
زير سياهی لاستيک
پچيده نيست
خيلی ساده است
من يک خيابانام
اين شعر است
و آدمها در من عبور میکنند
تو بايد بگذری
از اين اتوبان که حالا بن بست
و دلش مثل يک کوچه تنگ است
برای موسيقی نگران کفشهای تو
که راه مدرسه را گم کردهای
6/12/1382
{ آگوست 1, 2008 @ 12:01 ب.ظ }
·
{ 1382 }
{ }
·
{ }
«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.
گراش. تيرماه 1382
{ جولای 29, 2008 @ 10:28 ق.ظ }
·
{ 1382 }
{ }
·
{ }
بيل و كلنگ است شعر
شاعر هم كه مهندس نيست
چه كشاورزی , چه عمران
خراب مي كند هرچه باغچه و گلستان
كنترات يك بوسه
اين اروتيك را با كدام ك يا كه مي نويسند
كه هميشه غلط مي شود غيرقابل چاپ
من خيلي سواددار هستم
اين شعر را براي آن يكي كه پايش را
روي آن يكي پاي محترمه اش انداخته
حالا آن يكي كه هم نشد
خدا پدر خدا را بيامرزد
دختر و شاعر را انگار با تراكتور كشته باشند
كه ريخته
شعر كيلويي چند؟
خدمت شما عرض گردد
شعر بايد پيام داشته باشد
توي ملاصدرا ترافيك است
سرش سوت مي كشد, ملاصدرا
بر اساس حكمت قديم زودپز خوبي است
خيال كن همين فلكه شهرداري خودمان و افغاني هايش
آدم را همين قدر زود شاعر مي كند. ملاصدرا
بيل و كلنگ ريخته توي ديكشنري
فرغون هم جهت حمل مخ زير بغل من
و آن يكي هم كه آستين هايش را زده بالا
خواست كاري بكند بيايد من را بكشد.
اينجا بايستي شاعر شدن قطعي ست برادر!
توي حمام همه شجريان مي باشند.
شيراز. خرداد 1382
{ ژوئن 26, 2008 @ 10:37 ق.ظ }
·
{ 1382 }
{ Tags: دوستت دارم, زن }
·
{ }
«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.
گراش. تيرماه 1382
{ ژوئن 24, 2008 @ 10:20 ب.ظ }
·
{ 1382 }
{ }
·
{ }
حالم از همه به هم می خورد
می خواهم عق بزنم روی ميز
خودم را از
تو كه آن گوشه نشسته ای حرف نمی زنی نمی زنی نمی زنی
تو كه می زنی می زنی می زنی
داد داد داد
يك شعر به من
و رفت
تمام شد
آن چه شكسته، ريخته
من روی ميز شوروی هستم
تو سويس
آزاد و زيبا
تو سوسيس
حالم از تو كه سوسيس
از تو كه مهربان
از تو لبخند
می خورد به هم موج
اين ساحلِ فاضلاب گرفته
خورشيد چشم هايم افتاده آن گوشه
تو خواستی برنزه شو
شو شو شو
اين فيلم ها به درد عمه ات می خورد
خاله بازی نيست
خودم را ريخته ام اينجا، خودت را بدار
تمام می شود
محال نيست، حالم است
كه اين طوری
چه طوری؟
چه طوری؟
سوال هايت را بريز توی سطل آشغال
يك ليوان فاضلاب دريا هم رويش بزن
بزن بزن بزن
ها
خوب دارد به هم می خورد
خوب
خيلی لجن كثافت باحال
خوب
خيلی خوب
سه نقطه بگذار و بگذر
من بچه خوبی نيستم
بزرگ شده ام و بلدم تلفن بزنم
بگويم:
نگو
زنگ می خورد زنگ ، ز ز ز
مهلت تمام می شود هميشه
خاموش كن آن پدرسگ را
دارم خودم را باز می كنم
29/3/1382