آرشیو برای1384

بر صندلی سفر

دلم زلزله می‌خواهد و آخر دنیا

شبیه خاموشی خورشید

خیره‌ام به این فندک

و روح مثل گردباد در تنم وول می‌خورد

از اتاق که کوچ کرده باشم هم

روی سرخوردگی کیبورد، گرد و خاک است

و سرگردانی پنکه‌ها، بی‌انتها

در جاده‌ها جا به‌جا بشوم

اینجا بم، بشود

همچنان کودکی‌ام دلتنگ

که دارش را خودش ساخته

در این بازی تمام شده

و راننده می‌گوید آخر دنیاست

من روی صندلی‌ام هستم

و صندلی روح من

و تلفن زنگ می‌زند

می‌گوید زلزله آمده است و کاش مرده باشم

شهریور 1384