کمکم اشک، زیر سقفی که باران اجازه ندارد
گفتگو با دیواری از هر سو روبهرو
که حتی بلد نیست تو را پژواک دهد
از گذشته آتشی در سر مانده و قلقلی با حرفهای نافهوم
وقتی که شعر روی ویلچر است
دویدن از درون در فاصلههای خالی
شاشیدن در کاسهی شعور
و بعد از اندیشیدن دست میشویم
تهی چون چِ هیج
حفرهای این تن گشادتر از آن است
که با بوسه پوشیده شود
پوست خالی و شاید لباسی بر تن مترسک
هر خراشی پایان حباب بودن است و
هر نوازشی سایش احساس
یک بادکنک، در بیامان باد
پر ایمان
کاش فردایی باشد
این شب جوری ته بکشد با این سیگار
و خورشید از خاکسترِ فیلتر برآید