طرح

شبيه قطارهايي
كه از اين ريل نمي‌گذرند
نبودن تو
اتفاقي‌ست هر روزه

در آستانه‌ی زن

«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.

گراش. تيرماه 1382

ملاصدرا! بوق‌بزن برو جلو

بيل و كلنگ است شعر
شاعر هم كه مهندس نيست
چه كشاورزی , چه عمران
خراب مي كند هرچه باغچه و گلستان
كنترات يك بوسه
اين اروتيك را با كدام ك يا كه مي نويسند
كه هميشه غلط مي شود غيرقابل چاپ
من خيلي سواددار هستم
اين شعر را براي آن يكي كه پايش را
روي آن يكي پاي محترمه اش انداخته
حالا آن يكي كه هم نشد
خدا پدر خدا را بيامرزد
دختر و شاعر را انگار با تراكتور كشته باشند
كه ريخته
شعر كيلويي چند؟
خدمت شما عرض گردد
شعر بايد پيام داشته باشد
توي ملاصدرا ترافيك است
سرش سوت مي كشد, ملاصدرا
بر اساس حكمت قديم زودپز خوبي است
خيال كن همين فلكه شهرداري خودمان و افغاني هايش
آدم را همين قدر زود شاعر مي كند. ملاصدرا
بيل و كلنگ ريخته توي ديكشنري
فرغون هم جهت حمل مخ زير بغل من
و آن يكي هم كه آستين هايش را زده بالا
خواست كاري بكند بيايد من را بكشد.
اينجا بايستي شاعر شدن قطعي ست برادر!
توي حمام همه شجريان مي باشند.

شيراز. خرداد 1382

پیر

صندلي‌ها خسته‌اند
انگار انگار انگار؟
به كسي فكر مي‌كنند كه؟
كه كه كه
نشستن را فراموش
يادم باشد
توي جاده‌اي كه مي‌رفتم، مي‌روم، خواهم رفت
اتوبوس‌هايي بايد باشد
كه از پشت شيشه‌ي آن دست تكان مي‌دهد، پسري
براي دلتنگي‌هايش در لباس قرمز پررنگ
من آنقدر پير شده‌ام كه شعر مي‌بافم
و روي اين صندلي نشسته‌ام
كه پاهايش را بخشيده
به به به؟
يادم نيست!
خيلي قبل براي خيلي‌ها دست تكان داده‌ام
و به خيلي‌ها پا
اصلاً
گيتار بي‌سيم‌ات را بردار
سعيد!
و زياد به اين فكر نكن
ترانه‌هايم را براي چه كسي سروده‌ام
آن كه هر روز من
گفته بودم با چشم‌هايش شروع مي‌شود
ديگر غزل نمي‌گويد.
پير شديم
رنگ پيراهن قرمز  بايد رفته باشد به يك جاي دور
و صندلي پا داده به خستگي ديگر
چيز آرامي بزن
دارد يادم مي‌آيد كه مي‌خواستم چه طوري بميرم.

20/6/81

باران برای مادرم

مي‌خواستم باران بيايد
مي‌خواستم گريه كنم كه باران بيايد
باران مي‌آيد
و طوري نشسته‌ام كه انگارروي ابرها هستم
و اينجا شيشه‌ي طبقه‌ي هفتم است
كه لكه‌هاي بي‌حوصلگي‌ام مانده بر آن
جا سيگاري جايي براي دلتنگي‌هايم ندارد
مادر نيست و سوزنش
كه پارگي‌هاي ذهن مرا نوازش كند
مادر نيست
و من فكرهاي چركم را ريخته‌ام گوشه‌ي حمام روح
و لباس‌هايم يك تنهايي را پوشانده اند
و قلبم را گذاشته‌ام داخل يخچال
مادر نيست
ولالايي باران حالم را به هم مي‌زند
دارم شبيه رودهايي مي‌شوم كه نشاني دريا يادشان رفته
و هي فقط مي‌روند
باران هم كه بيايد تنها بار غصه‌هاي‌شان بيشتر مي‌شود
باران كه مي‌آيد
شاعرها حتي اگر چتر هم داشته باشند
يك جورهايي خيس مي‌شوند.

مرودشت13/9/1380

در مدار بودن

دیگر تنها در این شعر است که هستم
و پشت کلمات چیزی نیست
عریانی درخت‌ها در پاییز ربطی به دلتنگی ندارد

قرار بود دیوانه بمانیم
قرار بود به رنگ نارنجی تیره احترام گذاشته شود
قرار بود ساعت‌ها را در رودخانه بیاندازیم

فردای لعنتی است امروز
دلم نمی‌خواهد برگردم
من را بریده‌اند از سر و ته
و چیزهای اندکی مانده که من باشم

قرار بود عددها را دور بریزیم

در هیچ پیچیده بودم و نبودم
خواستی زندگی کنم درد کشیدم
خواستم بمیرم نتوانستم

قرار بود فردایی نباشد

صداهایی می‌آید که مستطیل‌ها را ویران می‌کند
بلاهت به شکل عاشقانه‌ای حضور دارد
و بی آن که شب شده باشد خانه تاریک است

قرار بود نترسیم

تلفن که زنگ می‌خورد، منم
و آرامش، اسطوره‌ای از یاد رفته است
و زندگی الکتریسته‌ی نرسیدن/ رسیدن

قرار بود لبخند بزند

نقاشی‌ها را دور می‌ریزیم. ماسک‌های تازه‌ای نیاز است.
اینجا را تعفنی گرفته پوسیدگی‌ام
کسی می‌آید که جنازه‌ مرا دوست خواهد داشت

قرار بود تنها نباشم
دیگر نیستم

بله! دلیلی می‌خواهد که

اين نشاني من است
روي ديوار كوچه به نام خودم شده‌ام
بي آن كه خواب باشم، شيرين!
شهيد شدن مثل انواع كاكائوست
ماندن اينجا كنار صفحه كليد، قهوه‌ي تلخ
مثل باران اسيدي
كه رنگ‌ها شسته شده باشد
نامي نباشد بر شهري
و همه رفتند باشند هواخوري
همين زنده بودن بزرگترين مرض ما‌ست
و ما فكر مي‌كنيم
آن‌طور كه بايد نيست
نيست
هيچ‌ نيست
حتي وسط اين شعر هم، خمپاره
دريا موجه كاكا
يادم مي‌رود برادرم آث ميلان را
و كدام موج پيتزاي مكزيكي مرا به اوج برد
چند شنبه بود.
صدا بود
زنگ مدرسه كه خورد گفتم الو
و توي بلندگو هنداونه و آزادي
شعر مي‌گفتم؛ براي يك دوست كه تا هست،
هست
مرده و ديوانه شدن ، مزه
اما هيچ چيز مثل اين بازي قديمي نمي‌دهد
تفنگ چوبي‌ات را بردار سانچو!
داريم مي‌جنگيم كه كاري كرده باشيم

لبخند بزن رزمنده!
اين چيز همان‌قدر كه فكر مي‌كني مسخره است

تو هستي
و چند بهانه‌ي كوچك وخوب ديگر
دوست دارم
و
د ست‌هايي كه نمي‌تواند از قطار بيرون بيايد
حتي وقت غرق شدن
حرف بزند و بگويد
همه‌ آن چيز شعر است و هويج ميوه‌ خوشمزه‌اي ست.
5/7/1383

در آستانه‌ي‌ زن

«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.

گراش. تيرماه 1382

مرثیه

مثل يك گرجه له شده
دوستم رفت زير ماشين
يك شعر در رثاي او نوشته‏ام
همين شعر

گراش            22/1/79

تهوع

حالم از همه به هم می خورد
می خواهم عق بزنم روی ميز
خودم را از
تو كه آن گوشه نشسته ای حرف نمی زنی نمی زنی نمی زنی
تو كه می زنی می زنی می زنی
داد داد داد
يك شعر به من
و رفت
تمام شد
آن چه شكسته، ريخته
من روی ميز شوروی هستم
تو سويس
آزاد و زيبا

تو سوسيس
حالم از تو كه سوسيس
از تو كه مهربان
از تو لبخند
می خورد به هم موج
اين ساحلِ فاضلاب گرفته
خورشيد چشم هايم افتاده آن گوشه
تو خواستی برنزه شو
شو شو شو
اين فيلم ها به درد عمه ات می خورد
خاله بازی نيست
خودم را ريخته ام اينجا، خودت را بدار
تمام می شود
محال نيست، حالم است
كه اين طوری
چه طوری؟
چه طوری؟
سوال هايت را بريز توی سطل آشغال
يك ليوان فاضلاب دريا هم رويش بزن
بزن بزن بزن
ها
خوب دارد به هم می خورد
خوب
خيلی لجن كثافت باحال
خوب
خيلی خوب
سه نقطه بگذار و بگذر
من بچه خوبی نيستم
بزرگ شده ام و بلدم تلفن بزنم
بگويم:
نگو
زنگ می خورد زنگ ، ز ز ز
مهلت تمام می شود هميشه
خاموش كن آن پدرسگ را
دارم خودم را باز می كنم

29/3/1382

Newer entries »