صله‌ی رحم

به خشم بیاویزم چون چوبه‌ی دار خویش

به مهربانی مثل قرص

آرایش کنم با گلوله‌ای، با گوشواره‌های قرمزی، روی چهره‌ام

بیافتم از زندگی به آغوش خاک خنگ

در رگ‌هام آبی از جنون

در سرم سنگ، در دستم سرم، در سرم سم

اسب‌های بی‌شیهه به ملاقاتی آمده‌اند

روبانده‌ام صورت‌های روبه‌رو را از یاد

جز فراموشی چه چیزی مرا برمی‌گرداند به خیال تخت

جز خاموشی چگونه می‌توانم صله‌ی رحم‌ام را بزایم؟

Aleph747png_Page2

لبه

به آیینه تف بیاندازم و تمیز کنم خودم را از تصویر
به واژه بیاویزم که شعری بزاید
هیچ اتاقی طاقت ماندنم را ندارد.
در بالکن رو به شعر
بر لبه‌ی معنا ایستاده‌ام با واژه‌ای دراز بر لب
پریدن به عمق فهمیدن؟
متلاشی شدن از سختی واقعیت
چرا به فعل نمی‌رسانی‌ام از حرف؟
ای گنگ

لبه- شعری از محمد خواجه‌پور
لبه- شعری از محمد خواجه‌پور

شزع

 

تمثیل‌های مصلوب به زیبایی

کلمات پیچیده در بی‌معنایی

انگشت‌های واژه مشت می‌شود بر دهان سکوت

سرخ می‌دود در سیاهی شب به شکل خون

دستِ‌ گنگ از نوشتن

به رختخواب می‌رود

کلمه نمی‌افتد بر کفن دستمال کاغذی

 

جنین یک شعر دیگر در جوی خیابان

صبح شنبه است

 

آبان ۱۳۹۳- الف ۷۰۷

Shazh

تن تن

فراتر از کلمه دوست داشتن رفتن

رسیدن به بوسیدن

تن را به سادگی در بر گرف تن

گرف تار شدن

خیره به صفحه سیاه موبایل خود را دیدن

امتداد خیال کردن، طولانی و بی حس

نتوان س تن

شارژری در دور دست و سیگاری دورتر

و تلویزیونی روشن