کتاب صورت

گفتند: مرده. به مانیتور نگاه می‌کردم. کسی که می‌گذشت این را گفت، يا آن را توی صفحه مانیتور خواندم. با فونت 10 ایتالیک سرم را کج کردم که دقیق ببینم يا صدا را بهتر بشنوم. برای همین شاید سرم را آوردم بالا. پسری که این را گفت رو به من نبود. با خودش حرف می‌زد يا با دوست‌اش که کتابی را ورق می‌زد. معلوم بود از کتاب سر در نیاورده است و دارد کاری می‌کند تا حواس‌اش پرت باشد. اما پسر با آن کاپشن آبی رنگ‌پریده که خط‌های سفید داشت انگار اصرار داشت بگوید: مرده

گفت: وحید رو می‌گم. و دست‌اش را کوبید روی شانه‌ دوست‌اش. او هم تکان خورد و عینک‌اش را مرتب کرد. من دست‌هایم را از روی صفحه کلید برداشتم. نمی‌دانم چه کارشان کردم. همیشه وقتی می‌خواهم به یاد بیاورم همین مشکل را دارم که نمی‌دانم دست‌هایم کجا قرار داشت. پاهایم را می‌دانم روی زمین بوده يا نبوده. مثلاً روی صندلی نشسته‌ام و پاهایم را مثل دختربچه‌هایی که حوصله‌شان سر رفته تکان تکان می‌دادم. حوصله‌ام سر نرفته باشد هم پاهایم سر جای خودش است. اما دست‌هایم همیشه گم می‌شود. توی عکس‌هایم هم همین مشکل را دارم. اگر دست‌هایم توی عکس نباشد نمی‌توانم تصور کنم آن‌ها را چه کار کرده‌ام. به خاطر همین توی عکس‌های دسته جمعی آن را بالا سر نفر جلویی نگه می‌دارم. به شکل V يا I. مثل وحید. من چند تا وحید می‌شناسم که امکان داشته باشد بمیرند.

گفت: خنگ همون که هر روز می‌دیدیم‌اش. نمی‌دانم دوست‌اش چرا جواب نمی‌داد داشت من را نگاه می‌کرد و صورت‌اش رنگ می‌باخت. من تکان نمی‌خوردم می‌خواستم او را بترسانم. چشم‌هایم را گشاد کردم و به جای نگاه کردن به او به نقطه پشت سرش خیره شدم. دیوار يا حتی پشت دیوار را انگار نگاه می‌کردم.

درونم یک نفر با صوت عبدالباسط سوره والعصر را می‌خواند. گوش‌هایم مثل بافر ضربان داشت و خودم می‌لرزیدم. نه لرزیدنی شبیه به رقص، لرزیدن از خیس بودن بود یا از گناهی که شاید مرتکب شده‌ام.

هر دو تا برگشتند و به من خیره شدند از داخل صفحه مانیتور من را نگاه می‌کردند. آیکن‌ها پشت سرشان بود و هر چه پنجره D+ می‌زدم اثر نمی‌کرد. تصویر نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شد و دو صورت روبه روی من بود. با سبیل‌هایی که تازه می‌شد سایه آن را دید و صورتی که جا به‌جای آن لکه‌های پراکنده‌ی سفید بود.

آن یکی گفت: کار خود نامردشه. همیشه می‌خواست وحید رو بکشه. از وقتی که کلاس پنجم ….

کابل برق را از پشت مانیتور می‌کشم. تنها هاله‌ای از آن‌ها در صفحه خاکستری مانیتور باقی مانده است. هاله‌ای از دو صورت که گوشه‌های آن از کادر مانیتور بیرون است.

صندلی می‌افتد وقتی از روی آن بلند شده‌ام. دست‌هایم نیست. در یکی از آن عکس‌ها هستم که دست‌هایم نیست. همه ایستاده‌اند و آقای بردبار کنار ما ایستاده است. همه کیف‌های‌شان را گذاشته‌اند روبه‌روی‌شان روی زمین و آن‌چنان به هم چسبیده‌اند که دست‌های‌شان با هم قاطی شده است. دنبال دست‌های خودم می‌گردم. با پاهایم که هنوز دارم می‌دوم به سمت توپ دو پوسته‌ای که گوشه‌ی اتاق افتاده است خیز بر می‌دارم. شوت می‌کنم تا شاید احساس کنم که می‌توانم چیزی را حرکت بدهم.

«مرده‌ای باید باشد، خاطره‌ای» بر می‌گردم. اسپیکیر خاموش است. صدایی از خیلی دور می‌آید مثل صداهایی که از مسجد می‌آید. اما قرآن نیست یک نفر دارد هی همین جمله را تکرار می‌کند همین جمله را که نمی‌خواهم بشنوم. نمی‌دانم چه ربطی به من دارد. دست‌هایم را روی گوش‌هایم می‌گذارم و فشار می‌دهم. هوا در گوش‌هایم حبس می‌شوم و مجبور می‌شوم تف مانده در گلویم را قورت بدهم. می‌چرخم.

همین طور تکان تکان می‌خورم. صدای بچه‌های ده ساله مینی‌بوس را پر کرده است. یک صدای کش‌دار و بعد همه صداها خاموش می‌شود. سر راننده توی شیشه بود، روی شیشه هزار خط افتاد، خطوط ریز به هم پیوسته و خورشید توی این خطوط روشن هزار تکه می‌شد. من خیره بودم

شب‌ها خواب‌های سرخ می‌دیدم و می‌بینم هنوز، گاهی. خوابم نمی‌برد دیگر و صبح بلند شدن مثل صوراسرافیل است. انگار تمام گناهان را به دوش داشته باشی و رستاخیز شده باشد.

بیدار نمی‌شوم نمی‌خواهم بیدار شوم. اصلاً خواب نیستم.

مادرم تکانم می‌دهد. می‌گوید: «وحید دم در است»

می‌پرسم کدام وحید؟

می‌گوید: خر نشو، وحید دیگه

مادرم تکانم می‌دهد. می‌گوید: «بیدار شو»

می‌گویم: وحید کیه؟

می‌گوید: وحید؟ کدوم وحید؟

مادرم تکانم می‌دهد. می‌گوید: «بیدار شو»

می‌گویم: بیدارم.

 

الف۴۶۵- اسفند 1388

Advertisements

خوشبختی

مقدمه:  این داستان ۸۴/۴/۴ نوشته شده است. یعنی شش سال گذشته است. هنوز برایم تازه است و وحشتناک. تنها یک بار آن را در جمع خوانده‌ام. جلسه ۴۰۰ انجمن‌مان بود. بعد داستان ماند آن گوشه و کنار و به سراغ‌اش نمی‌رفتم. امروز دوباره برگشت که خوانده شود. در آغازش نوشته‌ام: به کابوس‌های کسی که من نیستم.

 

دارم با خودم حرف می‌زنم که خوابم نبرد. آلبر کامو نشسته است و کتاب خودش را ورق می‌زند. و گاهی جایی از آن را آرام می‌خواند با چشم‌های نیمه‌باز روی صفحه کلید دنبال حرف ک می‌گردم می‌زنم و یادم می رود قرار بوده دیگر چه باید بنویسم. سعید می‌گوید تمام شده‌ایم نمی‌دانم این را از روی مسنجر خواندم يا پشت تلفن گفت. کسی دیگری هم با من حرف بزند خوابم نخواهد برد. خوابم ببرد همه‌چیز تمام شده است. می‌دانم خوابم ببرد می‌افتم توی فضای خالی، سیاه يا سفید نیست. خالی، می‌دانی یعنی چه؟ باید خودت امتحان کنی.

هوشیاری‌ام را می‌گذارم آن گوشه و بین خواب و بیداری می‌نویسم فردایی اگر باشد و این‌ها را بخوانم یادم نخواهد بود که ساعت کجا پرسه می‌زد که نوشتم خسته‌ام که نوشتم خوابم می‌آید. که نوشتم نباید بخوابم که رفتم یک فلش قرمز روی دیوار زدم به طرف مانیتور

***

گفت: شما آقای جانبی هستید

گفتم: ممنوم و بسیار سپاسگذار

بعد که رفت دیدم این‌ برگه روی میزم هست زیر پرونده‌ی «بررسی ساختاری درک خوشبختی» یکی این‌ها را نوشته است که احتمالاً من هستم احساس نمی‌کنم خواب بوده‌ام اما یک خستگی را توی رگ‌هایم احساس می‌کنم خستگی قبل‌اش نبودن. کلی خاطرات خوب دارم از گذشته این که یک روز توی خیابان زنم را دیدم و همان نگاه اول عاشق‌اش شدم و این که ما تا حالا هیچ مشکلی با هم نداشته‌ایم. یک بار رفته‌ایم کنار دریا و او سه‌شنبه‌ها قورمه‌سبزی را که من دوست دارم می‌پزد.

انگشتم را می‌کنم توی سوراخ SPT تا حافظه‌ داخلی‌ام به‌روز شود. چند تایی برایم پیامی داده‌اند. یکی گفته است که آدم خوبی هستم. زنم گفته که امروز سه‌شنبه است و سبزی سفارش بدهم و لطفاً پاک‌اش کنم.

همین‌طور که پیام‌ها را مرور می‌کنم به یادداشت خیره‌ام. کامو دیگر کیست؟ توی پایگاه داده‌های جهانی دوری می‌زنم. یک ویروس خطرناک، یک نویسنده ناموفق فرانسوی که مدتی است کتاب‌هایش به دلیل عدم جذابیت خوانده نمی‌شود. به آمازون بروید و نقدهایی را بر آن بخوانید. در آمازون چیزی ننوشته است. یک پیام خطا می‌آید. «سیستم شما تازه نوسازی شده است و بهتر است از دریافت مطالبی که پیشینه‌ای از آن ندارید خودداری کنید.»

خارج می‌شوم. و شربت قرمز رنگم را می‌خورم. احساس می‌کنم باید دوباره بخوابم. سعید؟ هیچ چیز توی ذهنم نیست. حتی توی سطل آشغال درونم هم پیدا نکردم. سعید: خوشبخت ، نامی برای انسان، برای جستجو بیشتر به داده‌های جهانی متصل شوید. از نظر شخصی این نام مفهمومی برای شما ندارد. از استفاده شما از برنامه خودنگار شرکت خود پردازمیانه سپاسگذاریم.

زنم در می‌زند. می‌پرسد سبزی سفارش داده‌ام می‌گویم اشتها ندارم. می‌آید طرف میز تا مرا ببوسد. دست‌هایش را که به صورتم نزدیک می‌کند کاغذ را می‌بیند می‌گوید: « نه! چرا این کارو کردی؟» چی؟ می‌گوید : «مگه دکتر نگفت نباید پرینت بگیری» کی؟ می‌گوید : « ها! خوبی که، حالت خوب نبود که اومد. من این کاغذ را می‌برم می‌دونی اینا خوب نیست حالت رو بد می‌کنه» چرا؟ « عزیزم حالت که بهتر شد خودت می‌ری می‌فهمی. خودم سبزی سفارش می‌دم امروز خورشید رو دیدی؟» آره « هوای خوبیه بریم بیرون؟» سعید کیه؟ «نمی‌دونم» اما می‌دانست. نمی‌دانست که می‌دانم. برنامه‌ی پردازش دروغ‌های مصلحتی دوباره فعال شده بود. گذاشته بودم زیر پایه مانیتور قدیمی که به عنوان آکواریوم استفاده می‌کنیم، سعید برنامه را داده بود.  شاید به شربت قرمز ربط داشته باشد.  الان نمی‌دانم. «زنگ بزنم دکترت بیاد؟» ممنونم بخوابم حالم خوب می‌شه حالم خوب می‌شه. فردا می‌ریم خورشید رو نگاه می‌کنیم گوربابای سعید و کامو. گفت «کی؟»  هیچکی. این را بلند گفتم جوری که در آستانه شنوایی‌اش باشد و بشنود. گفتم: خوبم، بریم قورمه‌سبزی بپزیم کاغذ را از دست‌اش گرفتم مچاله کردم و انداختم توی سطل آشغال. فردا دوباره می‌خوانم‌اش احساس می‌کنم توی سطل آشغال هستم. لبخند می‌زنم. این طوری

چی شد؟

– چه كار كنيم؟

– چشاتو رو هم بذاری، می گذره

چشم‌هايش را روی گذاشت. مژه‌های بلندش در هم فرو رفت و لب های صورتي رنگ‌اش به هم چسبيد.

– ديدی نگذشت!

– من تقلب كردم. داشتم نگاهت می‌كردم. دوباره، با هم

***

چشم هايم را كه باز كردم زمستان شده بود و چند تار مويش سفيد  بود. سفید واقعی

 نگاهم می كرد. لبخند زدم.

شیراز- اردیبهشت 1382