سوگ

با همين پيراهن معمولي

با همين دمپايي‌ها كه رفتنِ تا مرگ را از من دريغ نمي‌كنند

با همين چشم‌ها كه تو را قاب كرده

شنيدم

مثل تمام آن وقتي كه يكي مي‌ميرد

باورم نشده هنوز كه نيستي     ديگر

روي اين قالي ها

كنار اين پنجره‌ها

پشت اين عينك‌ها

و من بي‌تو هنوز بايد زندگي كنم

با صداي اين قاشق ها

با طنين اين گوشي‌ها

با تسلاي اين مرده‌ها

باورم نشده هنوز     كه رفته‌اي

بي‌بليط

بي من

به اين سفر آخرين

و پشت سرت آنقدر آب ريخته‌اند

كه پيراهني نپوشيده‌اي

وسنگ تو خود شيشه‌ است.

حالاكه‌خاك باغچه بوي تو را مي‌دهد

يادم مي‌آيد

بارها گفتم‌ براي‌ات گلدان‌ بياورم

كه خاطره‌هاي كوچك‌مان را در آن بكاريم

دير است

گفتم بگويم چشم‌هايت را ببند

تا از تمام آنچه بوده و نبوده بگويم

دير است

حتي براي گريستن

دير است

براي با تو مردن

دير است

و كاش كسي به من بگويد :

«غم آخرتان باشد.»

همين

گراش- ۱۲ شهریور ۱۳۷۹

Advertisements