در خيابان

فرشته‌ها مرده‌اند

و كسي كه به او مُهر دوستت دارم زده‌اي

زير پيراهن‌اش هيچ بالي قايم نكرده

در آسمان اين شهر تنها كلاغ است و هواپيما

در آسمان اين شهر ابرها هيچ شكل معناداري ندارند

بال‌ها را گذاشته‌ام توي ساكم

خيابان از كنار من مي‌رود

اينجا عادت كرده‌ام

هي قدم مي‌زنم و، هي قدم مي‌زنم و، قدم مي‌زنم

و به آدم‌ها

و به زن‌ها

و به دخترها نگاه مي‌كنم

بي هيچ شرم و حسي

«كره‌خر پررو! مگر خودت خار مادر نداري؟»

و طبق يك عادت كهنه

درونم يكي هي قدم مي‌زند و، قدم مي‌زند و، قدم مي‌زند

و فحش مي‌دهد

«پدر سگ لعنتي! چرا فحش مي‌دهي ديگر؟»

صداها راه مي‌روند

و يك علامت سوال گم‌شده است

دارم اينطور گلبرگ‌هاي تقويم را

يكي يكي مي‌كنم انگار

عاشقم مي‌شود؟

نمي‌شود؟

چشم‌هايم را چه كار كنم كه زيبا ببيند؟

ون گوگ اينجا وسط خيابان نيست كه!

و در تابلوي متحركي كه روبه روي من

ماشين ها گاهي گلدان‌اند

و گاهي يك باغچه كه در آن آهن‌ربا كاشته‌اند

ولي قشنگ توي ماشين‌ها

هميشه جايي براي ديدن دارد

كه چشم‌هاي من نيست

اصلاً

چه‌طور است از چيز ديگري حرف بزنم

جوي‌ها چه كثافت جذابي دارند

– آيينه‌هاي مكدر-

انگار گذر عمر جور ديگري شده

بگذر

بگذار همين‌طور باشد

آسمان و خيابان و …

و هركسي چشم‌هاي خودش را براي ديدن جهان بردارد.

مرودشت9/9/1380

Advertisements

طرح

شبيه قطارهايي
كه از اين ريل نمي‌گذرند
نبودن تو
اتفاقي‌ست هر روزه

باران برای مادرم

مي‌خواستم باران بيايد
مي‌خواستم گريه كنم كه باران بيايد
باران مي‌آيد
و طوري نشسته‌ام كه انگارروي ابرها هستم
و اينجا شيشه‌ي طبقه‌ي هفتم است
كه لكه‌هاي بي‌حوصلگي‌ام مانده بر آن
جا سيگاري جايي براي دلتنگي‌هايم ندارد
مادر نيست و سوزنش
كه پارگي‌هاي ذهن مرا نوازش كند
مادر نيست
و من فكرهاي چركم را ريخته‌ام گوشه‌ي حمام روح
و لباس‌هايم يك تنهايي را پوشانده اند
و قلبم را گذاشته‌ام داخل يخچال
مادر نيست
ولالايي باران حالم را به هم مي‌زند
دارم شبيه رودهايي مي‌شوم كه نشاني دريا يادشان رفته
و هي فقط مي‌روند
باران هم كه بيايد تنها بار غصه‌هاي‌شان بيشتر مي‌شود
باران كه مي‌آيد
شاعرها حتي اگر چتر هم داشته باشند
يك جورهايي خيس مي‌شوند.

مرودشت13/9/1380