چی شد؟

– چه كار كنيم؟

– چشاتو رو هم بذاری، می گذره

چشم‌هايش را روی گذاشت. مژه‌های بلندش در هم فرو رفت و لب های صورتي رنگ‌اش به هم چسبيد.

– ديدی نگذشت!

– من تقلب كردم. داشتم نگاهت می‌كردم. دوباره، با هم

***

چشم هايم را كه باز كردم زمستان شده بود و چند تار مويش سفيد  بود. سفید واقعی

 نگاهم می كرد. لبخند زدم.

شیراز- اردیبهشت 1382

Advertisements

کوچگی

گويي آنقدر مدرن شده‌ام که کوچه نمی‌تواند باشم
و خيابانی‌ام که از هم گذشته‌ايم
نشان افتخار من، تف
و رگ‌های خالی شده از لجن
من سبز نخواهم شد
بهار هم که بيايد
و تابستان که بشود
بوی قير و آسفالت داغ
می‌پيچد
به پيچ موهای سياهم
و خطوط سفيدی که انگار پير شده‌ايم
زير سياهی لاستيک
پچيده نيست
خيلی ساده است
من يک خيابان‌ام
اين شعر است
و آدم‌ها در من عبور می‌کنند
تو بايد بگذری
از اين اتوبان که حالا بن بست
و دلش مثل يک کوچه تنگ است
برای موسيقی نگران کفش‌های تو
که راه مدرسه را گم کرده‌ای

6/12/1382

در آستانه‌ی زن

«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.

گراش. تيرماه 1382

ملاصدرا! بوق‌بزن برو جلو

بيل و كلنگ است شعر
شاعر هم كه مهندس نيست
چه كشاورزی , چه عمران
خراب مي كند هرچه باغچه و گلستان
كنترات يك بوسه
اين اروتيك را با كدام ك يا كه مي نويسند
كه هميشه غلط مي شود غيرقابل چاپ
من خيلي سواددار هستم
اين شعر را براي آن يكي كه پايش را
روي آن يكي پاي محترمه اش انداخته
حالا آن يكي كه هم نشد
خدا پدر خدا را بيامرزد
دختر و شاعر را انگار با تراكتور كشته باشند
كه ريخته
شعر كيلويي چند؟
خدمت شما عرض گردد
شعر بايد پيام داشته باشد
توي ملاصدرا ترافيك است
سرش سوت مي كشد, ملاصدرا
بر اساس حكمت قديم زودپز خوبي است
خيال كن همين فلكه شهرداري خودمان و افغاني هايش
آدم را همين قدر زود شاعر مي كند. ملاصدرا
بيل و كلنگ ريخته توي ديكشنري
فرغون هم جهت حمل مخ زير بغل من
و آن يكي هم كه آستين هايش را زده بالا
خواست كاري بكند بيايد من را بكشد.
اينجا بايستي شاعر شدن قطعي ست برادر!
توي حمام همه شجريان مي باشند.

شيراز. خرداد 1382

در آستانه‌ي‌ زن

«خيلي بيشتر از اين دو واژه ي لوس دوستت دارم
دوستت دارم»
نوشته پشت كارتي كه
رويش خر وگوسفندي با لبخندي به سبك ژكوند
پسري كه نشسته جايي به انتظارِ
دختري كه ايستاده رو به آينه
فكر مي كند
و اين منم دختري تنها در آستانه ي زن
ـِ
مردي كه مي آيد از آن سوي آب ها
با لبخند هاي لعنتي
به شعر شاعري كه مي داند
عشق دروغ عجيبي ست كه بايد زندگي اش كرد.

گراش. تيرماه 1382

تهوع

حالم از همه به هم می خورد
می خواهم عق بزنم روی ميز
خودم را از
تو كه آن گوشه نشسته ای حرف نمی زنی نمی زنی نمی زنی
تو كه می زنی می زنی می زنی
داد داد داد
يك شعر به من
و رفت
تمام شد
آن چه شكسته، ريخته
من روی ميز شوروی هستم
تو سويس
آزاد و زيبا

تو سوسيس
حالم از تو كه سوسيس
از تو كه مهربان
از تو لبخند
می خورد به هم موج
اين ساحلِ فاضلاب گرفته
خورشيد چشم هايم افتاده آن گوشه
تو خواستی برنزه شو
شو شو شو
اين فيلم ها به درد عمه ات می خورد
خاله بازی نيست
خودم را ريخته ام اينجا، خودت را بدار
تمام می شود
محال نيست، حالم است
كه اين طوری
چه طوری؟
چه طوری؟
سوال هايت را بريز توی سطل آشغال
يك ليوان فاضلاب دريا هم رويش بزن
بزن بزن بزن
ها
خوب دارد به هم می خورد
خوب
خيلی لجن كثافت باحال
خوب
خيلی خوب
سه نقطه بگذار و بگذر
من بچه خوبی نيستم
بزرگ شده ام و بلدم تلفن بزنم
بگويم:
نگو
زنگ می خورد زنگ ، ز ز ز
مهلت تمام می شود هميشه
خاموش كن آن پدرسگ را
دارم خودم را باز می كنم

29/3/1382