صله‌ی رحم

به خشم بیاویزم چون چوبه‌ی دار خویش

به مهربانی مثل قرص

آرایش کنم با گلوله‌ای، با گوشواره‌های قرمزی، روی چهره‌ام

بیافتم از زندگی به آغوش خاک خنگ

در رگ‌هام آبی از جنون

در سرم سنگ، در دستم سرم، در سرم سم

اسب‌های بی‌شیهه به ملاقاتی آمده‌اند

روبانده‌ام صورت‌های روبه‌رو را از یاد

جز فراموشی چه چیزی مرا برمی‌گرداند به خیال تخت

جز خاموشی چگونه می‌توانم صله‌ی رحم‌ام را بزایم؟

Aleph747png_Page2

Advertisements

سه بار به سمت تویی در خیلی پشت سر

1389

با بادها که یاد تو را می‌آورد

در دریا که یاد تو را می‌برد

حتی اتاق، در یا دیوار

چیزی در من متلاطم

زلزله‌هایی که قاره‌های دلتنگی می‌زاید

تو

موهایی چون قوس جیم

من

سال‌هاست همین‌ام: غمگین

1372

مرد با آرزوی خوابی بی‌بیداری خوابید

مرد دیگری بی‌آرزو خوابید

آرزو نخوابید تا فردا پسری را عاشق کند با مانتوی مدرسه

مهر بود و یا خیال می کردیم این گونه

درخت‌ها در رقص لختی برگ‌ها را به تن خیابان پرو می‌کردند

پسر جوانی شبیه چهارده سالگی من

با شهوت شعر روی نیمکت‌های پارک می‌نوشت.

تا «به جز خدا هیچکی نبود» قصه رسیده بودیم.

3

درهای باز بسته

با قفل‌های به بزرگی تاریخ ریخته

از کلیدی که می‌گویند دوستت دارمی در یک کتاب سوخته است خبری نیست

همه ما گشوده شدیم

رو به پوچی

و در بسته ماند

و ماند

چون چِ هیچ

کم‌کم اشک، زیر سقفی که باران اجازه ندارد
گفتگو با دیواری از هر سو روبه‌رو
که حتی بلد نیست تو را پژواک دهد

از گذشته آتشی در سر مانده و قل‌قلی با حرف‌های نافهوم
وقتی که شعر روی ویلچر است
دویدن از درون در فاصله‌های خالی

شاشیدن در کاسه‌ی شعور
و بعد از اندیشیدن دست می‌شویم
تهی چون چِ هیج

حفرهای این تن گشادتر از آن است
که با بوسه پوشیده شود
پوست خالی و شاید لباسی بر تن مترسک

هر خراشی پایان حباب بودن است و
هر نوازشی سایش احساس
یک بادکنک، در بی‌امان باد

پر ایمان

کاش فردایی باشد
این شب جوری ته بکشد با این سیگار
و خورشید از خاکسترِ فیلتر برآید

انقلاب

صبح بي‌آفتابی‌ست و آسمانخراش از دريچه حلول مي‌كند
در ظهر بي‌پايان روزنامه پوست صورت توست
سوار تاکسی‌هایی که به «آخر» می‌روند
حفره‌هاي يك روز را با خواب بپوشان
و شب تا صبح بومي باش ساكت و غمگين
بومي باش سپيد و خالي
بر بیلبورد شهرداری
كلمات نجات دهنده در بيلبورد شهرداري بود
در انقلاب

شهر بزرگ، متبرك به تلخي و صدا
بلوغ نامتقارن آپارتمان‌ها
در كلاف شهر، پيچ و تاب عشوه‌ناك بزرگراه‌ها
نئون‌هاي تشنه به خون ستاره
شعله كشيدن شب
در انقلابِ تنهایی

روزی دیگر برای مردهایی که دنیا را قرار است عوض کنند
و ميليون‌ها و ميليون‌ها من از پنجره‌ي اتوبوس، در تلاطم
قدم مي‌زنم در شكل يكسان آدم‌هاي بي‌چتر و بي‌كلاه
به دست‌ها که در دست‌ها
به مردها که به لب‌ها خیره‌اند
خیره‌ام
و تنهایی انقلاب می‌کنم

سلام کن و نگاه کن به رفتگر که شبی دیگر را در جوی می‌ریزد
با من حرف بزن
از کلمه که شاید آغاز همه چیز باشد
این کوله‌بار خستگی را به دوش می‌کشم و
در حوالی «اول وصال»
با رقص نورها و تراکم صدا و شکل‌ها
در «انقلاب»، تنهایی می‌کنم

مهرماه 1387