سبز نخواهد شد در محال

در این ماشین

جای خالی تو روی این صندلی

جای خالی من روی آن صندلی

در آن رویا

همیشه همین بوده

هیچ کس جایی نیست که باید باشد

حتی در عکس‌های فیس بوک

در آلبوم‌هایی که آدم‌ها به جای هم لبخند می‌زنند

همین طور برو عقب

با چشم‌های قرمز روشن من

در هر سالی که بایستی

ایستاده‌ام که بیایی

در گذشته

جا    خالی تو از دیدن من

جای خالی تو در من

ماشین‌ها به خانه بخت می‌رفتند

من بوق می‌زدم برای مسافری که رفته در بستگی دلم

خالی تو تا همیشه

روی صندلی جلوی ماشینم

و خیلی جاهای دیگر

آبان 1390- الف 551

Advertisements

نون نهی

از رختخواب، از پتو، از هستنم بیرونم بکش

از دیوارهایی که آجر آنم بگذرانم

رو به رو را رو در رو کن با من

که هی سرم را برمی‌گردانم به سمت نوستالژی

که شاید معنی تازه‌ای بدهد کودکی از دست رفته

جوانی بر دست مانده

و پیری اندوهناک

در نمایی که می‌فهمی

همسال بعضی هستی و امثال بعضی دیگر

نون نهی را همیشه با فعل‌هایت خورده‌ای

دست‌های سنگینی دارد جامعه

که مادرانه گلوی تو را نوازش می‌کند

تو را تو می‌کند او را او

غریو شادی از عشق می‌کشی

رویا می‌بینی در یک از روزهای پانزده تا چهل و یک سالگی

هورا او, هورا او

به سمت سراب «ما» می‌دوی

آیینه‌ای است خاک از آدم ذره ذره ذره شده

کوهی نیست که پژواک‌ات کند

حتی همین حمام خالی رازهای تو را به همسایه می‌گوید

از خودت ، از کلمه استبرا کن

***

با چه کسی حرف می‌زنم؟

آقای محترم! خانم او!

بیدارم بفرمایید از این شعر

پنیر صبحانه منتظر من است

من کارمند کارت‌زن ساعت هفت و نیم ام

تیرماه 1390