صداش کن

دیروز از تو آویزان است

و نه رویایی که شنا کنی، بلغزی، دور شوی

تا بی‌نهایت تنهایی

یک خط موازیِ با خود خط موازی

وقتی نگفته باشی

و دیر شده باشد

هر صبح/ ظهر

بیدار می‌‌شوی از تخت خوابی اشتباهی

زمستان 91

Advertisements

داغان

سوپ سرد

با شکم برآمده با زیر شلواری

ته ریش چهار پنج روزه

نشسته/ خوابیده

آرزوی کسی بوده دیروزی

تبخیر زیبای همه چیز در چند گاه

تلخی نمک در ته مانده در کلمات

نان بیات، نان شور، نان عرق کرده در پلاستیک

آواز دهل از دور گذشته

سوپ سرد

آرزوی خوشمزه‌ی کسی بوده

در یک شب نمناک پاییزی

بی فعل گذشته هر روز/ماه/سال

یک دست خسته در جستجوی کنترل

با سرفه قل زدن

داغ شدن، داغ شدن، داغ شدن

هر روز سه بار

برای ملاقات با جامعه‌ی بیمار

اسفند 1391

۳۰۸۸

در سی سالگی مانده‌ام

در ۸۸

چه زود دوباره وقت تخلیه‌ی فاضلاب رسید

خانه تکانده می‌شود تا خالی تا شدن

از آیینه می‌خواهم به یاد بیاورد

پیش از موهای سفید و چشم نیمه کورم چگونه بودم؟

ساعت آیینه روی همین حالا کوک است تا همیشه

روی کتاب‌های خاک گرفته

روی چرت جاروبرقی

و جا کفشی

با کفش‌های  بد دهنم گفتگو می‌کنم که چه کسی خسته‌تر است

از نرفتن و نبودن

خسته‌ام

شده‌ام گونی زغال گوشه‌ی انباری

رو سیاه بی دلیل مانده‌ام

کباب می‌خواهم، هم آغوشی داغ، آتش

شادی‌های بسیاری در من سقط شده است

از خیلی قبل‌تر از ۸۸ هم

تا سرزمین جنوبی

گیرم میان بادگیر

دلگیر و

کنج خلوت خانه دیرِ دیر

از هر دری به در به دری رفتم

           هر بار

در جستجوی خاک خوب تن‌ات

            این بار

در پشت در، در پشت دریچه، از روزن رنگ‌های مشبک

همدست آفتاب تشنه‌ی تابستان

بادم

خسته

که رفتن‌اش در یاد

نمی‌ماند و

ماندن‌اش نیستن است

از دورم، دورِ دیر

با لکنت قدیمی خود ایستاده‌ام روبه‌روی نبودن‌ات

گیرم میان گیره‌ی موهات

ای کاش آغوش تو بادبان بود و

تن‌ات وتنم

چون خاک

یکِ هفت

صبحی خسته و تاریک

که هیچ فصلی دلش نمی‌خواست باشد

خورشیدی پشت پنجره، پشت دود، پشت غبار

و بهار نه در تقویم بود، نه در باغچه، نه روی دیوار

پاییز را بغل کردم

تابستان عرق کرده ایستاد

روز اول بود و

من در ابتدای چریدن الفبا بودم.

از الف تا کاف تا حرف‌های نگفته‌ی دیگر

تا چموش شدن‌ام در شعر در شهر

بیست و شش بار بی مهر بی آذر

گذشت

در صبح خسته و تاریک دیگری

در کنج دفتری

میزم –پاییزم- در انتظار من است

فَشن

چون نخل

بگذار باد پریشان کند موهای کوتاه‌ات

تو صبح  روز آخر خردادی؛ بلند

که زود می‌آیی و کاش می‌ماندی

و من تمام شب همان پنکه‌ی سقفی منگ

گرم ورق زدن گرما

از خوابی به بی خوابی در خوابی بی دیگر

در شعرم و

از من به تو راهی نیست