چروک سفید

بادکنکی که از تو لب گرفت

پلاسیده

به پاره‌ کاغذها، به جای چسب نواری خیره است.

روی مبل پشت لپ تاپ

آدم‌ها در تویتر سیگار روشن می‌کنند و در فیس‌بوک لبخند می‌زنند.

چک چک چیزی روی ظرف‌های نشسته در ذهن

حضور کم و بیش گذشته در این حدود

کلاژ لحظه‌ها‌ی شیرین با نسکافه‌ی پاکتی

حس اسهال در جلسه‌کنکور، حس روز کارنامه

فکر کن به دوازده سال و بیشتر، هفت  صبح بیدار

فکر کن به «نیستی»

اسپرم‌وار

در رحمِ پتو خود را بغل کردن دوباره و دوباره

شبی در ابتدای سی و چند سالگی است.

۲۷ بهمن ۱۳۹۲

Advertisements

زلیخا

به من از خود بگو

مثل پرتقالی در بشقاب

بی‌پرده رو به منی

نارنجی تند! نارنجی نارنجی!

فراموش کن

آنچه گذشت

و چاقویی که بر گلویت بود

از دوست داشتن

زمیان

شب مادرم بود

زیر چادرش آرام بودم

خواب یا بیدار

پدرم –روز- دنیا را به من نشان می‌داد.

من چون تمام خواهران در بامداد زاده شدم

با پسرعموهایم صبح کار کردم

و نیمه شب، دختر خاله‌ام بود.

زمین خسته‌ای‌ام از چرخیدن

در منظومه‌ای از تنهایی‌ها